محمد مهدى ملايرى

383

تاريخ و فرهنگ ايران ( فارسى )

كلياتى در اصول اخلاقى حاكمان يا مسائل و مشكلات ايشان بدانگونه كه معمولا در نوشته‌هايى از اين قبيل ديده مىشود اكتفا نشده بلكه در بيشتر موارد اگر مشكلى عنوان شده راه‌حل آن نيز نموده شده و در بعضى موارد حتى در ريشه‌يابى مشكلات به گونه‌اى در آنها سخن رفته كه گويى از يك بررسى منظم در احوال جامعه و شناخت عميق مسائل اجتماعى سرچشمه مىگيرد . آنچه در اين عهد دربارهء آفتى به عنوان « فراغ » و آثار ويرانگر آن در اجتماع ذكر شده يا آنچه در دسته‌بندى طبقات مختلف اجتماع از نظر ديد آنها نسبت به حاكمان آمده يا آنچه دربارهء پيوند دين و دولت و مسائل ناشى از آن ياد شده و بسيارى مسائل ديگر كه در اينجا اشاره‌اى به آنها نشده همه از اين قبيل‌اند . مراد از « فراغ » آن است كه طبقات جامعه به هر علتى از علل از كار باز مانند و دل و زبان و دست و تن آنان عاطل ماند . از بيكارى دل و زبان عاطل ماندن اهل علم و تدبير و از بيكارى دست عاطل ماندن اهل رزم و شمشير و از بيكارى تن عاطل ماندن كارورزان و بازاريان قصد شده است . در اين عهد چنين آمده كه چون مردم به دلائل مختلف حاكمان را ثقيل مىشمرند اگر عاطل و بيكار مانند شايعات به آسانى در ميان آنان پراكنده شود و به آسانى به جنبش درآيند و شمار حاسدان و كينه‌ورزان هم به تدريج در ميان آنان فزونى يابد و به جايى رسد كه فرمانروا از مقابلهء با آنها عاجز ماند زيرا مقابلهء فرمانروا با همهء مردم خود و سلطنت خود را به خطر افكندن است . و در اين هنگام است كه حرمت نگهبانى مرزها هم از ميان برود و مرزها هم بىدفاع مانند و هر دو خطر داخلى و خارجى براى از ميان برداشتن فرمانروا و درهم شكستن دولت در يك زمان روى آورند . نويسندهء اين عهد ، براى جلوگيرى از اين فراغ و جلوگيرى از نتايج زيانبار و ويران‌گر آن را بدين مىداند كه فرمانروا بكوشد تا همهء طبقات جامعه پيوسته به كارى مشغول باشند و مجال كار و رقابت هم براى همهء طبقات و درخور هر طبقه باز باشد و دست و دل و زبان و تنى عاطل و بيكار نماند زيرا به گفته فراغ مرضى است كه شاه و رعيت هر دو را به يكسان از پاى